عاشق نشويد .

آوریل 6, 2008 at 2:33 ب.ظ. 3 دیدگاه

. . . 7 يا 8 ماه پيش بود كه عاشق دختري شدم . اون رو توي يه جشن ديدم كه اتفاقا از اين جشن هاي مذهبي و تحت نظر پالايشگاه بود … .

نميدونم چي بود كه من رو شيفته اون دختر و فكرم رو مشغول كرد . برخي از دوستانم و بيشتر هم نزديكان ، ميگن اين عشق نيست . بلكه هوسي زودگذر هست و اين هم مانند بقيه هوس ها و عشق هايي هوسانه خواهد گذشت . اولش خودم هم اين فكر رو ميكردم ولي با گذشت زمان ، نه تنها از رنگ عشق و علاقه كم نشد ، بلكه خيلي پر رنگ تر هم شد و تفكرات و رفتار من رو تحت تاثير خودش قرار داد .

به همين جهت سعي كردم از دوستان و نزديكان براي حل اين مشكل كمك بگيرم و متاسفانه كمكي دريافت نكردم و بيشتر زخم زبون هاشون رو تحل ميكردم . من ديگه مطمئن شده بودم كه عاشق شدم و اين اگر هوس بود خيلي زودتر از اين حرف ها گذشته بود و من دوباره عاشق شخص ديگه اي شده بودم . ولي اينطور نبود و من هنوز بر عشق خود اصرار داشتم و شب و روز در فكر اون دختر بودم .

تصميم گرفتم كه براين صبر و تحمل پايان بدم و برم كه موضوع رو با اون دختر در ميون بزارم … اما هر وقت كه سعي ميكردم برم و مثل يك مرد حرفم رو بزنم ، موجي از ترس ها و حراسها وجودم رو فرا ميگيرفت و من از تصميم خودم منصرف ميشدم .

اين آخري ها … ديگه اين ترس و تحمل و نگفتن حرف داره داغونم ميكنه … . دوست دارم مثل يه بمب منفجر شم و خودم رو راحت كنم . ولي من حتي توانايي منفجر شدن هم ندارم ! من كه نيمه اول سال تحصيلي رو به بهترين وجه ممكن با معدلي بالاي 19 پاس كردم ، حالا اصلا رمقي براي درس خوندن ندارم . درسهام تلنبار شدن و من همچنان بيخيال از كنار اين مسئله ميگذرم و برام اهميتي نداره كه چي ميشه . حتي شب هاي امتحان رو هم بيخيال ميشم و ميگم به درك اسفل السافلين !

خيلي بده كه آدم يه چيزي رو توي دلش نگه داره و نگه … آدم رو مرض ميكنه . شايد بعد از مدتي ذهن آدم رو مريض كرد و آدم يه كاراي دور از عقل انجام داد . مثلا » خود كشي !‌‌ » . دليل اصلي نگه داشتن حرف توي دلم ، ترس از شنيدن جواب منفي همراه با دلايلي كه به دنبالش مياد .

پي نوشت :

دارم سعي ميكنم كه مسئله رو باهاش در ميون بگذارم و هرچه شد اشكالي نداره .

* عاشق نشويد يا اگر عاشق شديد دست روي دست نگذاريد كه به روزگار من گرفتار نشيد .

Advertisements

Entry filed under: حرف دل. Tags: .

توصيه هايي براي بالاي 16 ساله ها مجنون .

3 دیدگاه Add your own

  • 1. zahra  |  آوریل 6, 2008 در 4:11 ب.ظ.

    جالبه فکر نمی کردم توی این دوره و زمونه پسرا اینطوری باشند
    کامنت نوشته بودید که اظهار نظر کنم
    راستش من یه دخترم و صلاحیت اظهار نظر و راهنمایی در این مورد رو ندارم

    فکر می کنم اگه از پسرهای مشابه خودتون و یا مردهای متاهل کمک بگیرید و از اونها بپرسید که موضوع رو چطوری مطرح کنین شاید خیلی بهتر باشه.

    امیدوارم که موفق باشدی و به صلاحتون باشه و خوشبخت بشید

  • 2. veroneeque  |  آوریل 6, 2008 در 6:36 ب.ظ.

    باید بگی…هر چقدرم سخت باشه! دخترا از کسی که دست دست میکنه خوششون نمیاد! سریع تر بگو…یا میگه آره یا میگه نه! خیال خودت راحت میشه!

  • 3. نازنين  |  آوریل 6, 2008 در 7:25 ب.ظ.

    هيچ حرفي تو عشق و عاشقي ندارم كه بزنم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: