مجنون .

آوریل 8, 2008 at 10:14 ق.ظ. بیان دیدگاه

تنهايي …

حس عجيب و خاصي هست . با اينكه خيلي ها مثل مور و ملخ دورت رو فرا گرفتن ولي باز هم احساس تنهايي ميكني . احساس ميكني اگراوني رو كه ميخواي ، فقط يك لحظه كنارت بود. شايد از هرچي تنهايي و غصه بود خالي ميشدي و مثل نوزادي كه تازه به دنيا اومده ، ازدوباره نفس ميكشيدي و با تمام وجود گريه ميكردي … . فقط گريه ميكردي . اصلا مهم نيست كه چرا و به چه دليل داره گريه ميكنه … فقط يه چيزي كه بتوني درونت رو خالي كني . حرفهاي ناگفته خودت رو بگي … عقده چند سال صحبت نكردن و درون خودت ريختن رو خالي كني . همش حرف بزني . همش اشك بريزي . اونقدر گريه كني كه ديگه گريت نياد .

خيلي خوبه كه توي اين لحظات يكي باشه كه نوازشت كنه و تكيه گاهت باشه . دركت كنه و هيچي نگه . فقط گوش كنه و ساكت باشه … .

. . . آره امروز ديدمت . خيلي اتفاقي بعد از 1 ماه ديدمت . حتي به صدم ثانيه هم نكشيد ولي تونستم از دور ببينمت . ولي تو من رو نديدي و نخواهي ديد كه چطور دارم ذره ذره آب ميشم و دم نميزنم .

ديگه با اين گيتار لعنتي هم كار ندارم … بره بميره . اونم نميتونه آرومم كنه . صداي سيمهاش ، آكوردها و بداهه نوازي ها … همه برن به جهنم . من فقط تو رو ميخوام . ميخوام كه مرحم زخمهام باشي …

دوستت دارم.

Advertisements

Entry filed under: حرف دل, روزانه, عشق.

عاشق نشويد . تموم كردن كار‌

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: